ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
113
قصص الانبياء ( فارسى )
دوست را بىجرم دارند و نيكو گويند و گناه دوست به خود حواله كنند . نه بينى كه زليخا گفت همه گناه من بود ، يوسف را هيچ گناه نبود . و يوسف گفت : وَ ما أُبَرِّئُ « 1 » نفسى . گناه خود مرا بود . همچنين روز قيامت مؤمن ميگويد اى بار خدايا همه گناه و خوى « 2 » من بود و حق تعالى مىگويد كه قضاى من بود . و مؤمن مىگويد اى بار خدايا اين ثواب و جزا كه مرا دادى بفضل خويش دادى و حق گويد اين بكردار تو دادم . جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ « 3 » . چون زليخا مقرّ آمد كه گناه من بود همه من كردم عزيز خجل شد و زن را طلاق داد . زليخا بخانهء خويش بازآمد و هژده سال ديگر در عشق يوسف مىگريست و مىناليد ، و همه مال فدا كرد مران كسها را كه خبر آوردندى او را ، تا آنگاه كه حق تعالى او را بوى رساند . هركه دعوى دوستى كسى كند صدق دعوى كند و بها ديدار دوست خواهد . نبينى كه يعقوب دعوى دوستى يوسف كرد بها از وى طلب كردند گفتند اگر ديدار دوست خواهى بها بده چشمش بستند و رسيد بسوى آنچه رسيد ، چون بها بداد بازدادندش . همچنين زليخا يوسف را دوست گرفت مال و تن و چشم فدا كرد . آنگاه يوسف را بوى بازدادند . چنانستى كه ملك عالم گويدى يا مؤمن دعوى دوستى من كردى بها بده . تن به خدمت ده ، و زبان بشهادت ده ، و دل بمعرفت ده ، و جان ] a 94 [ بملك الموت ده ، و مال بوارثان ده ، و تن بكرمان ده ، چون اين همه بدهى بها داده باشى و بها يافتى . آنگاه كس آمد از ملك به يوسف ، و جنيبت آوردند ، و از زندانش بيرون آوردند ، و بگرمابهاش فرستادند ، و خلعت و جامهء نيكوش فرستادند « 4 » و با حشمت
--> ( 1 ) - يوسف 53 ( 2 ) - جفاى ( 3 ) - السجدة 17 ( 4 ) - جامه نيكو پوشيدندش